|
کوه ها با همند و تنهایند , همچو ما با همان وتنهایان
|

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چهارده سال در تنهایی و تبعید تقاص مردمی را پس داد که رویای آزادی در پناه قانون را به امنیت در قفس ماندن فروختند...
و اکنون اینجاست! زنده! و اینان از قلمرو زیستن دگر تبعیدش نتوانند کرد!
چه بواسطه ی عمل خویش تا ابد در اذهان خواهد زیست!
چهادهم اسفند چهل ویکمین سالروز درگذشتش گرامی باد







داد وبیداد از این روزگار !

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر زیباست
در نیمروز روشن اسفند
وقتی بنفشه هارا
از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه ـمیهن سیارشان ـ
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه خیابان می اورند
جوی هزار زمزمه در من می جوشد:
ای کاش...
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه هاـدرجعبه های خاکـ
یک روز میتوانست همراه خویش ببرد
هر کجا که خواست
در روشنای باران
در افتاب پاک
اسفند ماه ماهی های عاشق دوباره اومد
قطعه ۳۳ بهشت زهرا آرامگاه مبارزین راه آزادی گروه های چپ قبل از انقلاب

مزار بیژن جزنی در قطعه ۳۳ "بهشت زهرا"

گورستان خاوران مدفن اعدام شدگان سال ۶۷
ای جنگل ، ای انبوه ِ اندوهان ِ دیرین
ای چون دل ِ من ، ای خموش ِ گریه آگین
سر در گریبان ، در پس ِ زانو نشسته
ابرو گره افکنده چشم از درد بسته
در پرده های اشک ِ پنهان ، کرده بالین !
ای جنگل ای داد
از آشیانت بوی خون می آورد باد
بر بال ِ سرخ ِ کشکرت پیغام شومی ست
آنجا چه آمد بر سر ِ آنسرو ِ آزاد ؟
ای جنگل ای شب !
ای بی ستاره !
خورشید ِ تاریک !
اشک ِ سیاه ِ کهکشان های گسسته !
آیینه ی دیرینه ی زنگار بسته !
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند ؟
ای جنگل ای غم !
چنگ ِ هزار آوای باران های ماتم !
در سایه افکند ِ کدامین ناربُن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
مرغی که با آوازش از کنج ِ قفس پرواز می کرد
مرغی که می خواست
پرواز باشد ...
ای جنگل ای حیف !
همسایه ی شب های تلخ ِ نامرادی !
در آستان ِ سبز ِ فروردین دریغا
آن غنچه های سرخ را بر باد دادی !
ای جنگل ای پیسوته پاییز !
ای آتش ِ خیس !
ای سرخ و زرد ، ای شعله ی سرد !
ای در گلوی ابر و مه فریاد ِ خورشید !
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد ؟
ای جنگل ای در خود نشسته !
پیچیده با خاموشی ِ سبز
خوابیده با رؤیای رنگین ِ بهار ِ نغمه پرداز
......
ای جنگل ای خشم !
ای شعله ور چون آذرخش ِ پیرهن چاک !
با من بگو از سرگذشت ِ آن سپیدار
آن سهمگین پیکر ، که با فریاد ِ تندر
چون پاره ای از آسمان افتاد بر خاک !
ای جنگل ای پیر !
بالنده ی افتاده ، آزاد ِ زمینگیر !
خون می چکد اینجا هنوز از زخم ِ دیرین ِ تبر ها
ای جنگل ! اینجا سینه ی من چون تو زخمی ست
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت ِ پیر می کوبد
دمادم
به همه آنان که رفتن را باور نکردندو از خون جوانان وطن لاله دمیدند
عاشقان ، سرشکسته گذشتند
شرمسار ِ ترانه های ِ بی هنگام ِ خویش
و کوچه ها ، بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند
خسته ، بر اسبان تشریح
و لَته های بیرنگ ِ غروری نگون سار
بر نیزه هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامیکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود ِ بی اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه ِ روسپیان
بازمی آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد
که مادران ِ سیاه پوش
- داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند.
درروی خاک تربت ما جستجومکن
درسینه های مردم عارف مزار ماست
سی ام دی ماه ،سیزدهمین سالروز درگذشت معلم آزادی ، مهندس مهدی بازرگان ،گرامی باد
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم
زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست!
(دکتر علی شریعتی)
